زمان : شهريور هشتاد و سه
به خاطر بعضي مسائل ، روزهاي سختي را مي گذرانم . مهمترين مشغله ام شده آوردن و بردن پدرم به تهران براي درمان چشمي كه كمترين اميدي به بهبود آن نيست . اما وظيفه است و بايد انجام داد . تصور هر كدام از اين بيرون بردن ها و آوردن ها از چند روز قبل برايم كابوسي درست مي كند كه حتي موقع خوابيدن و بيدار شدن هم از آن خلاصي ندارم . با شرايطي كه درگير آن هستيم ، هربار آزمايشي يا چيزي از اين قبيل هست ، از چند روز قبل مي گردم و جايي را پيدا مي كنم كه كمترين پله ها را داشته باشد و رفت و آمد آسان تر باشد . حتي شده كه نمونه را در جايي گرفته ايم و آزمايش را در جاي ديگري انجام داده ايم . كمتر پيش آمده كه اين قدر روزهاي متوالي دچار خستگي عصبي بوده باشم . حتي يك روز وقتي از تهران برمي گرديم ، با همان حالت خستگي و خواب آلودگي و بدون اين كه از پيش تصميم گرفته باشم دستم مي رود به سمت زيردستي و كاغذ و مي گردم و دوات و قلم پيدا مي كنم تا نستعليق تمرين كنم . شايد اين ناخودآگاهم است كه در اين موقع بي هنگام ، به دنبال يك نخود آرامش ، بعد از چند سال ، سرگرمي روزهاي بي خيالي و آرامشي را به يادم انداخته است كه توي روستا مي گذراندم .
******
زمان : يكي از همان روزها ، مركز چشم پزشكي هلال احمر
اين بار برادرم هم همراهمان است . يعني در اوايل كار مدير اصلي پروژه او بوده است و بعضي روزها هم من همراهشان هستم . امروز نوبت عمل است . از صبح خودمان را رسانده ايم به مركز چشم پزشكي و منتظريم تا نوبت عمل بشود . بيمار را از حدود ساعت ده توي بخش بستري كرده اند . ما هم توي سالن ، منتظريم تا عمل تمام شود . خوشبختانه برخورد كادر بيمارستان و پرستارها عالي است و همين به آدم انرژي مي دهد . نظم و مقررات و رسيدگي به بيماران هم همين طور . توي سالن نشسته ايم و مشغول صحبت هستيم . صحبت جدي كه بينمان كمتر پيش مي آيد . اما اين بار ، بيش تر از هميشه صحبتمان به طنز است . به سوژه هاي همديگر و به زبان هم خوب آشنا هستيم . نزديك ما ، مرد ميان سالي نشسته است و مدام ما را نگاه مي كند . گاهي بلند مي شود و قدمي مي زند و برمي گردد . احساس مي كنم از خنده هاي گاه و بيگاه ،اما بي صداي ما كلافه شده است . براي خودم هم جالب است كه توي اين روز سياه ، اين خنديدن چه قدر مي تواند بي معني و نشانه ي بيعاري و پوست كلفتي باشد . عادت ندارم اين طور سياه روزي ها را به كس ديگري نشان بدهم . چه معلوم ؟! شايد ناخودآگاهمان است كه دارد سعي مي كند خودش را زنده و سرپا نگاه دارد . وگر نه مطمئنم اين طور روزي و اين طور احوالي ، جاي خنديدن ندارد . فكر مي كنم اگر از دور كسي ما را زير نظر بگيرد ، خنديدن و بي خيالي مان ، به ليوه گي و جلفي نزديك شده است . خوشبختانه اينقدر شعور داريم كه نبايد اين طور جاها با صداي بلند خنديد . اما فايده ندارد . هرچقدر هم بي صدا و پنهان با هم صحبت مي كنيم و لبخند مي زنيم ، باز انگار بي خيال نمايي مان پنهان نمي ماند . مردي كه مدام روبه روي ما و گاهي كنار ما مي نشيند و بلند مي شود ، روي ما حساس شده است . هرخنده ي ما ، انگار مهر تأييدي است بر بدبختي او . اصلا احساس مي كند به بدبختي او مي خنديم . فكر مي كنم بيشتر از بدبختي خودش ، از خنده ي ما ناراحت است . يواش يواش انعكاس هايي كه نشان مي دهد ، بدون اين كه به زبان بياوريم ، تبديل مي شود به يكي از سوژه هاي ما . حالا نگاه هايش هم انگار خصمانه تر شده است .
*******
زمان : همان روز . ساعت دو بعد از ظهر
صدايمان كرده اند توي بخش . من رفته ام . مردي هم كه توي سالن بود آمده است . اما از مريض او خبري نيست . شروع كرده است به داد و بيداد . حالا لهجه اش نشان مي دهد كه لر است . به لهجه ي لري داد مي كشد كه : « مريض مِ از ساعت ده تا الآن زير عمل بيده . ايه مرده ، خو بييد مرده ، خلاصش كنيد ديه ! اي چه بساطيه ؟! كي با جواب مِنِه بدَه ؟ » « مريض من از ساعت ده تا الآن زير عمل بوده . اگر مرده ، خوب بگوييد مرده و خلاصش كنيد ديگر ! اين چه بساطي است ؟ كي بايد جواب مرا بدهد ؟ »
ظاهرا كنتورش از ساعتي كه مريضش را توي بخش برده اند ، مشغول شماره انداختن بوده است و همه ي ساعات قبل و بعد از عمل را هم جزء دقيقه ها و ساعت هاي عمل حساب مي كرده است .
پرستارها آرامش مي كنند و از بخش مي فرستندش بيرون . من هم چند دقيقه بعد بيرون مي آيم . برادرم ، من را كه مي بيند ، شروع مي كند به پوزخند زدن . پيشش كه مي نشينم مي پرسم : « چطور شده ؟ » اشاره مي كند كه خيلي آهسته و بدون اين كه تابلو بسازي ، در سالن را نگاه كن و بعد با سرش در شيشه اي سالن را نشان مي دهد . اول چيزي متوجه نمي شوم . قدري كه دقت مي كنم ، روي شيشه ، سه چهار لكه ي چرب بزرگ را مي بينم . اول نمي فهمم چطور شده است . بعد تعريف مي كند كه : « مردك همين طور كه اشتلم كنان داشت از بخش بيرون مي آمد ، راست رفت كه از سالن خارج شود . در اين قدر تميز بود كه متوجه در نشد و با صورت رفت توي در و فرش زمين شد . حالا هم كه جاي چربي دماغ و پيشاني و چانه اش را روي در مي بيني ! »
يك دفعه به طرف ديگر سالن نگاه مي كنم . خود قهرمان فيلم را مي بينم كه دارد ما را نگاه مي كند . انگار منتظر است تا عكس العمل ما را ببيند و حالا من مي مانم و انفجار خنده اي كه به هر صورتي هست بايد آن را سركوب كنم و خاطره اي كه بعد از سه چهار سال ، خودش را از زير خروارها كلمات و تصاوير خاك گرفته بيرون مي كشد تا ذهنم را قلقلك بدهد .