پراكنده ها


منزل
قديما
تماس
 

پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥

 

اگر من به جای . . . بودم . . .

 

   آقاي (ع . م ) از معلم هاي زبان انگلیسی دبيرستان است . قد كوتاه و هيكل ريزه اي دارد . ريش توپي و سياهی دارد و عينك طبي تيره رنگي با قاب پلاستیکی سیاه و ضخیمی مي زند كه قيافه اش را خطرناك تر از آني كه هست نشان مي دهد . از وقتي من او را مي شناسم ، چهره اش در ذهنم با مربي پرورشي و . . . گره خورده است . چند سال قبل ، وقتي توي هنرستان زبان انگليسي درس مي داد ، چند دقيقه اي از اول زنگ را اختصاص مي داد به آيه و روايت . مختصري هم درس مي داد و وسط زنگ هم بچه ها را راه مي انداخت كه : « بچه ها ! وقت نماز است . وضو بگيريد و بياييد نمازخانه . » و آن وقت مدير مدرسه مي خواستم كه مرد باشد و جرئت كند و بگويد كه : « آقاي ( ع . م ) همان . . . ي را كه به تو سپرده اند بخور ؛ اين كارها به تو مربوط نيست ! »

    پاييز امسال ، يك بار يكي دو تا دانش آموز با هم آمده بودند كتابخانه . قدري گشتند و سراغ كتاب هاي هدايت را گرفتند . پرسيدم : «كسي توصيه كرده اين كتاب ها را بخوانيد ؟ » يكيشان گفت : « نه آقا ! معلممان گفته اين ها را نخوانيد ، مي خواهيم ببينيم مگر توي اين كتاب ها چي نوشته اند ؟!! » پرسيدم : « كي گفته كتاب هاي هدايت را نخوانيد ؟ » گفتند : « آقاي ( ع . م ) » ! و اتفاقا يكيشان مدتي بعد ، از مشتري هاي سفت و سخت همين كتاب ها شد !

    توي شهر و بين معلم ها معروف است كه چند سال پيش ، آقاي ( ع . م ) صفردرصد قبولي داد و هيچ جا هم نوشته نشد و هيچ انعكاسي هم پيدا نكرد . با اين اوصاف يك سال نزديك بود به عنوان مدير يكي از دبيرستان ها برايش ابلاغ بزنند . آقاي ( ع . م ) از آن دسته آدم هايي است كه از ديد من ( و هر كس كه او را مي شناسد ) خطرناك به نظر مي آيند . يعني ممكن است يك وقت احساس تكليف كند و بلايي به سرت بياورد كه دشمنت به حالت گريه كند و بعد هم بگويد : « احساس تكليف كردم ، ان شاءالله خدا قبول كند . » آقاي (ع . م ) از خان زاده هاي يكي از روستاهاي نزديك ماست . منتها از بچگي توي شهر بزرگ شده و هم روستايي هايش را اصلا نمي شناسد . زبان تركي را شايد بفهمد ، ولي گمان نمي كنم بتواند به تركي صحبت كند . فقط مي داند كه اصالتا به فلان روستا تعلق دارد . اول انقلاب احساس تكليف كرده بود كه بايد برادرخوانده اش را معرفي كند . تكليفش را انجام داد و برادرش اعدام شد .

   يكي از همكارها تعريف مي كرد كه : « يك بار اواسط سال هاي دهه ي شصت ، من مي خواستم با ماشين اداره بروم تهران . راننده گفته بود اگر مي خواهي با من بيايي ، فردا صبح ساعت شش و نيم فلان ميدان باش . فردا صبح رفتم و ديدم راننده قبل از من آمده و آن جا منتظر من است . يكي ديگر از معلم ها هم آن جا بود . تو نمي شناسي اش . يك لمپن حسابي . يك دفعه ديدم آقاي ( ع . م ) هم دارد به سمت ما مي آيد . معلوم شد كه قصد دارد با ما هم سفر بشود . سوار شديم . اين همكارمان ، وقتي فهميد آقاي ( ع . م ) هم قصد دارد با ما هم سفر بشود ، يواش به من گفت : « صبر كن ، من امروز پدري از اين آدم بسوزانم كه ديگر اين طور بي دعوت جايي نرود . » خلاصه تمام طول مسير را اين بابا شروع كرد به خواندن . گاهي از جواد يساري مي خواند ، گاهي از حميرا . هر وقت هم آواز نمي خواند ، حرف هايي مي زد كه از آواز خواندنش صد مرتبه بدتر بود . آقاي ( ع . م ) قدري كه جلوتر رفتيم ، گفت : « آقاي . . . شما رشته ات چيست ؟ » آقاي . . . هم نه برداشت و نه گذاشت ، گفت : « رشته ي من . . . شناسي است . مي داني . . . يعني چي ؟ » حالا من از يك طرف خنده ام گرفته ، از طرف ديگر به خاطر سوابق همكاري كه با آقاي ( ع . م ) دارم ، نمي توانم بخندم . از طرفي هم بدم نمي آمد كه اين بابا اين طور سر به سر آقاي ( ع . م ) مي گذاشت و نمي خواستم دخالت كنم . خلاصه ديوانه بازي هاي اين همكارمان تا آخر سفر طول كشيد . آقاي ( ع . م ) هر از گاهي خيلي ملايم نهي از منكر يا امر به معروفي مي كرد و ساكت مي شد . وقتي برگشتيم و از ماشين پياده شديم ، از دست من هم ناراحت بود كه چرا در امر به معروف و نهي از منكر شركت نكرده ام . »

   آقاي ( ع . م ) چند وقت پيش زن فابريكش را كه از او بچه هم داشت ، طلاق داد ،‌فقط به اين عنوان كه : « من مي خواهم مثل امام حسين زندگي كنم و با اين زن ممكن نيست . زني مي خواهم كه بتوانم با او مثل امام حسين زندگي كنم . » اين طور كه آشناها تعريف مي كردند ، گشته بود و از يكي از روستاهاي نزديك ، يكي از اين پيردخترهايي را پيدا كرده بود كه از بچگي قالي بافته اند و تمام جهيزيه شان را جور كرده اند و منتظر بخت و اقبال هستند كه در خانه شان را بزند .

   آدرس عروس خانم را كه دادند ، فهميدم كه تقريبا آشنا است . هر دوتا برادرهايش نزول خور بودند . گفتم : « با اين زن ، مثل امام حسين كه هيچ ، مثل امام علي و مثل خود پيامبر زندگي خواهد كرد . » خلاصه ،‌آقاي ( ع . م ) عروس جديد را به خانه ي بخت برد و بعد از مدتي خبر آمد كه عروس خانم همه چيز را گذاشته و جانش را برداشته و فرار كرده . فقط هم همين يك جمله را مي گويد كه : « اين مرتيكه ديوانه است . » از قرار معلوم آقاي ( ع . م ) وجود پشتي و تلويزيون را هم توي خانه قدغن كرده بود كه : « اين ها تجملات است و درست نيست توي زندگي مسلمان باشد . » یکی دیگر از همکارها که از هم ولایتی های آقای ( ع . م ) بود ؛ می گفت : « من و برادرم با آقای ( ع . م ) رفت و آمد خانوادگی داشتیم . آقای ( ع . م ) تاکید می کرد که : من به شرطی به خانه ی شما می آیم که خانم هایتان به من سلام نکنند . هر وقت هم به خانه ی همدیگر می رفتیم ؛ عین مجلس ختم ؛ زنانه و مردانه جدا بود ! »

اين طور كه شنيده ام آقاي ( ع . م ) گياه خوار و شايد هم خام خوار است .

   بگذريم . حرف باز به درازا كشيد . پسر آقاي ( ع . م ) توي مدرسه ي نمونه ،‌ دانش آموز ما بود . پسر باهوشي بود . بي اندازه لاغر و ضعيف . درس و مشقش خوب بود و تكليف هايش را خوب انجام مي داد . اما با وجود اين حرف ها ،‌ ته چشم هايش ، نوعي ناآرامي و غم و اندوه مانده بود و كهنه شده بود . با تمام تربيت اسلامي اي كه رويش انجام شده بود و با همه ي ديانت و تعهدي كه داشت ، يك بار دو سه نفر از معلم ها خبر آوردند كه : با سوء استفاده از موقعيت سرگروه بودنش ، مثل يكي دو تا ديگر از سرگروه ها ، از بچه ها باج ( نقدي يا جنسي ) مي گرفته تا ورق هاي امتحاني شان را با ارفاق تصحيح كند يا تمرين هاي ننوشته شان را ناديده بگيرد . ( باج جنسي كه مي گويم ، منظورم جنسي در مقابل نقدي است ، يك وقت فكرهاي بي تربيتي نكنيد ! كه من مشغول ذمه ي يك الف بچه بشوم ) بگذريم . با تمام اين حرف ها ، پسرك بچه ي زياد بي راهي نبود و من دوستش داشتم .

   امسال ، بعد از عيد انشايي داده بودم با اين موضوع كه : « اگر من به جاي . . . . . بودم . . . . . . مي كردم » و بچه ها آزاد بودند كه نقطه چين ها را مطابق فكر و سليقه ي خودشان پر كنند .

    اين انشاي پسر آقاي ( ع . م ) بود : 

   اگر من به جاي مدير حوزه ي علميه بودم ، اول از همه سعي م يكردم تا از راه هاي مختلف ، مردم به خصوص جوانان را با حوزه ي علميه بيش تر آشنا كنم ؛ زيرا متأسفانه بسياري از مردم آن طور كه بايد با اين مكان آشنا نشده اند . چرا كه بسياري از مردم فكر مي كنند در آن جا هيچ پيشرفت علمي وجود ندارد .

   اين در حالي است كه اين تصور درست نيست و به خاطر همين تصور نادرست است كه بسياري از جوانان ما به هنگام انتخاب رشته پس از اتمام دوره ي راهنمايي و پس ا زگرفتن ديپلم براي ادامه ي تحصيل كم تر به حوزه ي علميه مي روند .

   و اين خود مشكل بزرگي براي جامعه ي اسلامي ما محسوب مي شود . بايد در فكر بود كه چگونه مي توان اين مشكل بزرگ را حل كرد . در كشور اسلامي اي مثل ايران بايد جوانان بسياري باشند كه به دنبال رشته هاي ديني و مذهبي بروند . در حالي كه طبق آماري كه من شخصا از كلاس خودمان انجام دادم از هر كس پرسيده مي شود كه مي خواهي در آينده چه كاره بشوي در پاسخ يا مي گويد دكتر و يا مهندس . و اين تنها گوشه ي كوچكي از جامعه يمان ( جامعه مان ) است . البته روشن است كه نظر بنده اين نيست كه پيشرفت در علوم طبيعي و تجربي كاري بيهوده و عبث است .

   صد البته آن هم لازم و ضروري است ، اما چيزي كه هميشه در جامعه بيش تر از همه مورد نياز مردم است ، نياز به هدايت است ، نياز به معنويت است ، نياز به دين داري است ،‌ نياز به خداشناسي است و نياز به شناخت همه ي خوبي هاست . اين كه مثلا فردي برود و د رعلوم تجربي بالاترين مدارج علمي را طي كند ، تا پايان عمر ، خود را با ماده سرگرم كرده است و صرفا سر و كار داشتن با ماده در تمام طول عمر ، روح خداجوي انسان را راضي نمي كند .

   اما اگر كسي برود و در حوزه ي علميه تا عالي ترين درجات علم دين پيش برود جايگاهي را در دنيا و آخرت پيدا مي كند كه هيچ دكتر و مهندسي پيدا نكرده است . جوامع انساني به همه ي مسئوليت ها و مشاغل نيازمندند ولي مهم ترين و ضروري ترين نياز هر جامعه ، نياز به راهنمايان ، هاديان و رهبران الهي است .

   و ديگر اين كه اگر من به جاي مدير حوزه ي علميه بودم ، سعي مي كردم تا نيازهاي طلاب حوزه ي علميه را تا حد كفايت فراهم نمايم تا آنها بتوانند با آسايش خاطر به تحصيل خود ادامه دهند .

   و ديگر اين كه سعي مي كردم تا وجود حوزه ي علميه در جامعه بيش تر لمس شود .

 **********

    حالا بگرديد و پيدا كنيد رد پاي آقاي ( ع . م ) را در لا به لاي سطرهاي اين انشا .

 
 

شباويز

 

 

نويسندگان
شباويز

آرشيو وبلاگ
۱۳٩٢/٩/۳٠
۱۳٩٢/۸/٤
۱۳٩٢/٧/٢٧
۱۳٩٢/٧/٢٠
۱۳٩۱/٩/۱۸
۱۳٩۱/٩/۱۱
۱۳٩۱/۸/٢٧
۱۳٩۱/۸/۱۳
۱۳۸٩/٧/٢٤
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/٧/٧
۱۳۸٦/٧/٢۱
۱۳۸٦/٧/۱٤
۱۳۸٦/٦/۳۱
۱۳۸٦/٦/٢٤
۱۳۸٦/٦/۱٧
۱۳۸٦/٦/۱٠
۱۳۸٦/٥/٢٧
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/۱٢/٤
۱۳۸٦/۱٢/۱۱
۱۳۸٥/٧/۸
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٧/۱٥
۱۳۸٥/٧/۱
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٦/٢٥
۱۳۸٥/٦/۱۸
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٥/٥/٧
۱۳۸٥/٥/٢۸
۱۳۸٥/٥/٢۱
۱۳۸٥/٥/۱٤
۱۳۸٥/٤/۳۱
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٤/٢٤
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٥/٤/۱٠
۱۳۸٥/۳/٦
۱۳۸٥/۳/٢٧
۱۳۸٥/۳/٢٠
۱۳۸٥/۳/۱۳
۱۳۸٥/٢/٩
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/٢/٢۳
۱۳۸٥/٢/٢
۱۳۸٥/٢/۱٦
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱/٢٦
۱۳۸٥/۱/۱٩
۱۳۸٤/٩/۱٩
۱۳۸٤/۸/٧
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/٧/٩
۱۳۸٤/٧/۳٠
۱۳۸٤/٧/٢
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٦/٥
۱۳۸٤/٦/٢٦
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٦/۱٢
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٥/٢٩
۱۳۸٤/٥/٢٢
۱۳۸٤/٥/۱٥
۱۳۸٤/٥/۱
۱۳۸٤/٤/٤
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/۳/٧
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/۳/۱٤
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸٤/٢/٢٤
۱۳۸٤/٢/۱٧
۱۳۸٤/٢/۱٠
۱۳۸٤/۱٢/٦
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٢/۱۳
۱۳۸٤/۱۱/۸
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۱٠/۱٧
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/۱/٢٠
۱۳۸۳/٩/٧
۱۳۸۳/٩/٢۸
۱۳۸۳/٩/٢۱
۱۳۸۳/۸/٩
۱۳۸۳/۸/٢۳
۱۳۸۳/۸/٢
۱۳۸۳/۸/۱٦
۱۳۸۳/٧/٤
۱۳۸۳/٧/٢٥
۱۳۸۳/٧/۱۸
۱۳۸۳/٧/۱۱
۱۳۸۳/٦/٢۸
۱۳۸۳/٦/٢۱
۱۳۸۳/٦/۱٤
۱۳۸۳/۱٢/۸
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱٠/٥
۱۳۸۳/۱٠/٢٦
۱۳۸۳/۱٠/۱٩
۱۳۸۳/۱٠/۱٢

لينک دوستان
كتابهاي رايگان فارسي
كتابخانه پارس تك
پايگاه دريافت رايگان كتب فارسي
خوابگرد
پیاده رو
زيتون
زيتون بلاگفا
پايگاه ادبي هفتان
پايگاه ادبي ديباچه
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
سايت تاريخ فلسفه
كتابخانه ي مجيد زهري
بلاگ رولينگ
ريژاب
تاراز
سخن
پايگاه ادبی علی آرام

شماره بازديد

پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | تماس ]